سر زندگی و نشاط






صفحه اول آرشيو مطالب پست الكترونيك RSS 2.0
درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید
● پروفایل مدیر وبلاگ
● پست الكترونيك
موضوعات
● عکس
● گوناگون
● سرگرمی
● داستان
● روانشناسی
● عجایب
● علمی
● طبیعت
● مشاهیر
● دانستنیها
● مذهبی
آخرين مطالب
● مدفن ائمه معصومين عليهم السلام
● سرداب مقدس حضرت ساقی عطشان (ع)
● جدید ترین تصاویراز اطعام زائران
● ادای احترام ارتش به زائرین امام حسین( ع)
● فتواهای جنجالی و بسیار خنده دار وهابیت
● مدرسه قدیمی و عجیب در پایتخت
● عکس منتخب
● هواپیماهای نیروی هوایی ایران
● حرف های یک خلبان در باره نیروی هوایی
● بوستانی در شهر زیبای دمشق
نويسندگان
● سید امیر
آرشيو مطالب
● فروردین 1393
● آذر 1392


.: Weblog Themes By LoxBlog :.

فرشته کوچک

فرشته کوچک

 

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت:

در را شکستی !

بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای

که خیلی پریشان بود ،

به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !

و در حالی که نفس نفس میزد

ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید !

مادرم خیلی مریض است . دکتر

گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من

برای ویزیت به خانه کسی نمیروم

. دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.

اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر

شد . دل دکتر

به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .

دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ،

جایی که مادر بیمارش در

رختخواب افتاده بود . دکتر شروع کرد به معاینه

و توانست با آمپول

و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد .

او تمام شب را بر بالین

زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .

زن به سختی

چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری

که کرده بود تشکر کرد .

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی .

اگر او نبود حتما میمردی !

مادر با تعجب گفت :

ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته !

و به عکس بالای تختش اشاره کرد .

پاهای دکتر از دیدن عکس روی

دیوار سست شد . این همان دختر بود !

یک فرشته کوچک و زیبا ….. !



نوشته شده در تاريخ جمعه 29 آذر 1392 توسط aliansjojo
ارسال نظر(0)

💬 نظرات کاربران
نظر خصوصی
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران